یسنا و وابستگیش به مامان
سلام نفس مامان.
قربون دخمل گلم برم که خیلی دوسش دارم.یسنا جونم از اونجا که از بعد دنیا اومدنت همش پیشت بودم
تو خیلی زیاد به من وابسته شدی و این مسئله داره کم کم نگرانم میکنه.تا چند وقت قبل از این وابستگی
خیلی خوشحال بودم آخه من عاشقانه دوست دارم و میپرستمت.
![]()
اما با خودم فکر کردم و متوجه شدم که این وابستگی زیاد در آینده اصلا واست خوب نیست و از اجتماع
دورت میکنه.علت ایکه به اینفکر افتادم هم این ماجراییه که میگم.....
روز یکشنبه نوبت دندونپزشکی داشتم و واسه اینکه تو اذیت نکنی خاله عاطی رو هم با خودمون بردیم
تا تورو سرگرم کنه.دکتر بعد معاینه گفت که حتما نیازه عکس بگیرم از دندونام تا با اطمینان بیشتر کار
کنه. واسه همین رفتیم جایی که آدرس داده بود تا عکس بگیرم.........

بقیه ماجرا در ادامه مطلب..............
اونجا منتظر نشستیم تا نوبت من شه و تو همش پیش من بودی و شیطونی میکردی
تا اینکه نوبت من شد و من باید میرفتم داخل. و تو شروع کردی به گریه کردن و منو صدا زدن و با صدای
بلند داد میزی.
بابا هم هرکار کرد نتونست ساکتت کنه و بردت
توی ماشین تا من بیام . وقتی که کارم تموم شد و اومدم توی ماشین تمام صورتت قرمز شده بود از بس
گریه کرده بودی و بابا هم خیلی عصبانی بود ازت.![]()
همون موقع بود که تصمیم گرفتم وابستگیت رو کم کنم. روز بعد باز هم باید میرفتم دندون پزشکی و
تصمیم گرفتم بزارمت خونه مامان جون اینا تا برم و برگردم. چند تا از اسباب بازی هایی که دوسشون
داشتی با شیشه شیرت که تا اون روز بهش لب هم نزده بودی واست گذاشتم خونه باباجون تا سرگرم
شی و اگه شیر خواستی واست شیر بریزن توی شیشه و جای می می بخوری. وقتی که خونه باباجون
گذاشتمت و رفتم ، خیلی استرس داشتم. میترسیدم که خیلی گریه کنی و اذیت کنی.میدونستم با خاله
هات سرگرم میشی یه چند دقیقه ای، اما مطمئن نبودم چند ساعت دوام بیاری بدون من.![]()
توی مطب دکتر تا نوبتم شه همش اس ام اس میزدم و حالتو از باباجون میپرسیدم.و میگفتن که داری
بازی میکنی. و اذیت نمیکنی.باور نمیکردم و با خودم میگفتم حتما اینجوری میگن که خیالم راحت
باشه.تقریبا سه ساعتی شد تا رفتیم و برگشتیم. وقتی رسیدم خونه باباجون دیدم داری بازی میکنی و
حالت کاملا خوبه.خیلی خوشحال شدم.

و بعد مشورت با همه قرار شد از این به بعد وقتی میخوام جایی برم تو عزیز دلمو بزارم اونجا تا کم کم
وابستگیت کم شه به من.الهی قربون یسنا کوچولوی خودم برم من.
راستی مامانی یادم رفت بنویسم .چند روز قبل خاله فرشته مامان بردیا کوچولو و خانم همکار بابایی یه
ژاکت خوشمل و ناز واست بافته بود که داده بدن بابا واست آورد. دست خاله فرشته درد نکنه خیلی ژاکت


یسنا و وابستگیش به مامان 
