یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

یسنا گلی

یسنا و وابستگیش به مامان

1390/11/12 12:59
نویسنده : مامانی
737 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نفس مامان.

قربون دخمل گلم برم که خیلی دوسش دارم.یسنا جونم از اونجا که از بعد دنیا اومدنت همش پیشت بودم

تو خیلی زیاد به من وابسته شدی و این مسئله داره کم کم نگرانم میکنه.تا چند وقت قبل از این وابستگی

خیلی خوشحال بودم آخه من عاشقانه دوست دارم و میپرستمت.

 

 

اما با خودم فکر کردم و متوجه شدم که این وابستگی زیاد در آینده اصلا واست خوب نیست و از اجتماع

 دورت میکنه.علت ایکه به اینفکر افتادم هم این ماجراییه که میگم.....

 روز یکشنبه نوبت دندونپزشکی  داشتم و واسه اینکه تو اذیت نکنی خاله عاطی رو هم با خودمون بردیم

 تا تورو سرگرم کنه.دکتر بعد معاینه  گفت که حتما نیازه عکس بگیرم از دندونام تا با اطمینان بیشتر کار

 کنه. واسه همین  رفتیم جایی که آدرس  داده بود تا عکس بگیرم.........

بقیه ماجرا در ادامه مطلب..............

 

 اونجا منتظر نشستیم تا نوبت من شه و تو همش پیش من بودی و شیطونی میکردی

 تا اینکه نوبت من شد و من باید میرفتم داخل. و تو شروع کردی به گریه کردن و منو صدا زدن و با صدای

 بلند داد میزی.92 Orange Emoticons110 Orange Emoticonsبابا هم هرکار کرد نتونست ساکتت کنه و بردت

 توی ماشین تا من بیام . وقتی که کارم تموم شد و اومدم توی ماشین تمام صورتت قرمز شده بود از بس

 گریه کرده بودی و بابا هم خیلی عصبانی بود ازت.

همون موقع بود که تصمیم گرفتم وابستگیت رو کم کنم. روز بعد باز هم باید میرفتم دندون پزشکی و

 تصمیم گرفتم بزارمت خونه مامان جون اینا تا برم و برگردم. چند تا از اسباب بازی هایی که دوسشون

 داشتی با شیشه شیرت که تا اون روز بهش لب هم نزده بودی واست گذاشتم خونه باباجون تا سرگرم

 شی و اگه شیر خواستی واست شیر بریزن توی شیشه و جای می می بخوری. وقتی که خونه باباجون

 گذاشتمت و رفتم ، خیلی استرس داشتم. میترسیدم که خیلی گریه کنی و اذیت کنی.میدونستم با خاله

 هات سرگرم میشی یه چند دقیقه ای،  اما مطمئن نبودم چند ساعت دوام بیاری بدون من.

توی مطب دکتر تا نوبتم شه همش اس ام اس میزدم و حالتو از باباجون میپرسیدم.و میگفتن که داری

 بازی  میکنی. و اذیت نمیکنی.باور نمیکردم و با خودم میگفتم حتما اینجوری میگن که خیالم راحت

 باشه.تقریبا سه ساعتی شد تا رفتیم و برگشتیم. وقتی رسیدم خونه باباجون دیدم داری بازی میکنی و

 حالت کاملا  خوبه.خیلی خوشحال شدم.       

 

 و بعد مشورت با همه قرار  شد از این به بعد وقتی میخوام  جایی برم تو عزیز  دلمو بزارم اونجا تا کم کم

وابستگیت کم شه به من.الهی قربون یسنا کوچولوی خودم برم من.

راستی مامانی یادم رفت بنویسم .چند روز قبل خاله فرشته مامان بردیا کوچولو و خانم همکار بابایی یه

 ژاکت خوشمل و ناز واست بافته بود که داده بدن بابا واست آورد. دست خاله فرشته درد نکنه خیلی ژاکت

قشنگیهThank You Scraps, Graphics and Comments for orkut, myspace

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

مامان آوینا
12 بهمن 90 12:38
وبلاگ قشنگی دارین با تبادل لینک موافقید ؟
مامان فاطیما
12 بهمن 90 21:29
عزیزم نگران نباش اقتضای سنشه... ماشاا... مثل عروسک می مونه خدا واست حفظش کنه
مامان رادین
12 بهمن 90 21:39
salam kar khobi mikonid gahi vagtha bayad az mamanesh dor bashe.
مامان یسنا
13 بهمن 90 10:24
سلام یسنا گلی آفرین به تو بچه خوب که خونه موندی و بازی کردی !!! راست میگی وابستگی خیلی بده ولی بچه ها تا چشمشون به مامانشون هست یه کم اذیت میکنن ولی وقتی نباشیم بهترن یعنی میدونن که باید روی پای خودشون بایستن!! موفق باشی عزیزم
منا مامان یسنا
13 بهمن 90 10:47
سلام.مامانی یسنای منم خیلی بهم وابسته شده امتحان کردم پیش هیچکس به غیراز مننمیمونه وقتی پیش کسی میزارمش وقتی برمیگردم طرف موهاش سیخ شده به خاطر یغ ها واذیت های یسنا......کمک......
مامان رها
13 بهمن 90 10:47
دست مامان بزرگ اینا درد نکنه که دخملمون رو نگه داشتند آخه اونا نوه رو خیلی دوست دارند و نی نی ها خیلی زود متوجه میشه ببوسش
مامان آرشیدا قند عسل
15 بهمن 90 12:29
تو این سن وابستگی بچه ها زیاده آرشیدا با وجود اینکه هر روز خونه پدر بزرگشه و خودمم هم شاغلم آخرش هنوز خیلی وابسته هست نگران نباشید بره مهدکودک بهتر میشه به ما هم سر بزنید
مامان رها
15 بهمن 90 16:31
ممنون که به ما سر زدید یسنا جونم چی کار میکنه با عشقش به مامانیش ببوسش از طرف من و رها
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد